تبلیغات
عطش - شهادت عباس بن امیرالمومنین (علیه السلام)
عطش
زان تشنگان (( هنوز )) به عیوق می رسد - فریاد العطش ز بیابان کربلا...

شهادت عباس بن امیرالمومنین (علیه السلام)

نوشته شده در تاریخ : جمعه 6 شهریور 1388   07:21 ب.ظ

پس از شهادت یاران و اهل بیت امام حسین(علیه السلام)، کاسه صبر حضرت عباس(علیه السلام) لبریز شد. او دیگر نمی‌توانست بی‌یاوری امام خود را تحمل کند؛ سینه او از آن وضع دلخراش به تنگ آمده بود. او قدم پیش نهاد تا از امام خود اذن جهاد بگیرد. با توجه به شخصیت والای عباس(علیه‌السلام) مناسب است قدری به معرفی این سردار بزرگ کربلا بپردازیم.

حضرت ابوالفضل(علیه السلام) در سال بیست و شش هجری به دنیا آمد. پدر بزرگوارش حضرت امام علی(علیه السلام) و مادرش فاطمه دختر «حزام بن خالد بن کلاب بن عامر بن مالک بن جعفر بن کلاب» مشهور به «ام البنین» است.

نام‌ها، کنیه‌ها و القاب حضرت عباس(علیه السلام)

نام‌ها، القاب و کنیه‌های عباس(علیه السلام) گویای اوصاف و ویژگی‌های آن رادمرد کربلاست کنیه‌های او عبارت‌اند از:

1. «اَبُوقِرْبَة»؛ صاحب مشک آب؛

2. «ابوالقاسم» پدر قاسم؛ «جابر بن عبدالله انصاری» در زیارتنامه خود او را اینگونه خواند: «السلام علیک یا اباالقاسم، السلام علیک یا عباس بن علی؛ سلام بر شما ای پدر قاسم! سلام بر شما ای عباس پسر علی(علیه السلام)؛

3. «ابوالفضل»، پدر فضل.

القاب او عبارت‌اند از:

1. «باب الحوائج» در نیازها (گشاینده گره مشکلات)؛ این لقب را شیعه و سنی به سبب فراوانی برآورده شدن حاجات خود از جانب او به آن حضرت داده‌اند.

2. «قمر بنی‌هاشم» چون سیمای آن بزرگوار چون ماه تابانی می‌درخشید و در هنگام شب تاریک نیازی به چراغ نبود.
«عبدالله بن ابی محل بن حزّام» که حضرت ام البنین(علیه السلام)، عمه او بود از جای برخاست و از عبیدالله امان‌نامه‌ای برای عباس(علیه السلام) و برادرانش طلب کرد. شمر نیز از جای برخاست و او را در این خواسته همراهی کرد. عبیدالله بن زیاد هم امانی (بر عباس و برادران او) نوشت و آن را به عبدالله داد و او هم این نامه را به غلامش «کُزمان» داد تا به حضرت عباس(علیه السلام) و برادران او تحویل دهد. او هم این امان‌نامه را به عباس(علیه السلام) و برادرانش رسانید. هنگامی که آنها نامه را مطالعه کردند به او گفتند: «به دایی ما سلام برسان و به او بگو ما نیازی به امان شما نداریم. امان خدا بهتر از امان پسر سمیه است» و او بازگشت.

3. «الشهید» نسب شناسان به این لقب ایشان را می‌شناخته‌اند. این لقب پس از شهادت، به او داده شده است.

4. «عبدالصالح» بنده شایسته؛ این لقب را امام صادق(علیه السلام) به عموی خویش داده‌اند: «السلام علیک ایها العبد الصالح؛ سلام بر شما ای بنده صالح و شایسته» این لقب گویای رفعت و عظمت مقام اوست، به گونه‌ای که آن حضرت خود را در مرحله عالی کمال انسانی قرار داده و توانسته چون حلقه اتصال بین امام و بندگان باشد.

5. «سقاء» ویژگی آبرسانی (سقا) و صاحب مشک آب بودن (ابوقربه) از آنجا به آن حضرت اختصاص یافت که قبل از درگیری، دشمن آب را بر امام حسین(علیه السلام) و یاران او بست. عطش، امام و یارانش را آزار داد. امام برادر خود عباس(علیه السلام) را صدا زد و او را همراه با سی سواره و بیست پیاده، شبانه به سوی آب فرستاد. آنها از دشمن گذشتند و تا نزدیکی آب رسیدند. نافع، پرچم به دست و پیشاپیش حرکت می‌کرد. ناگهان «عمرو بن حجاج زبیدی» جلوی آنها را گرفت. یاران امام مشغول آب برداشتن شدند، در حالی که عباس بن علی و نافع از آنها دفاع می‌کردند و به دشمن حمله می‌کردند. تا این که از نهر آب را برداشتند و به حضرت امام حسین(علیه السلام) ملحق شدند. بنابراین، عباس(علیه السلام) سقا و ابوالقربه لقب گرفت.


عباس(علیه السلام) در مسیر کربلا

در اوج بزرگی، در کنار کودکان بودن و به آنها توجه ویژه داشتن حکایت از روح بلند و جامع شخصیت والای فرزند علی(علیه السلام) دارد. عباس(علیه السلام) با آن شخصیت الهی، به یاد آورنده عطوفت پدر بود، همانگونه که شجاعت او تداعی کننده شجاعت علی(علیه السلام) بود. در مسیر کربلا نیز قامت بلند عباس(علیه السلام) او را در سیراب کردن کودکان یاری می‌رسانید. او از روی مرکب، اطفال را سیراب می‌ساخت. این ویژگی (سقا بودن) افتخاری است که او از اجدادش چون عبدالمطلب برگرفته بود. آن مرد بزرگ «سقایة الحاجّ» را پذیرفته بود و حجاج بیت الله الحرام را سیراب می‌کرد تا دیگران به راحتی به انجام مناسبک مبادرت ورزند.



عباس(علیه السلام) در کربلا

روز نهم - تاسوعا - بود که عمر بن سعد فریاد زد: ای لشکر خدا! سوار شوید که شما را به بهشت بشارت باد. پس از آن دشمنان سوار شدند و (به سوی خیمه‌گاه حسینی) حمله کردند که این اتفاق بعد از نماز عصر بود. امام حسین(علیه السلام) در آن هنگام در برابر خیمه خود نشسته بود و در حالی که شمشیر خود را تیز می‌کرد کم کم به خواب رفت. زینب(سلام الله علیها) صدای فریاد را شنید و به حضرت حسین(علیه السلام) نزدیک شد و عرض کرد: «ای برادر! آیا این سر و صدا را نمی‌شنوید که نزدیک می‌شوند؟» حضرت سر از زانو برداشت و برای خواهر ماجرای این که در خواب، رسول خدا را دیده بود و این که او را دعوت کرده است نقل نمود.

پس از آن بود که خواهر به صورت خود زد و گفت: «یا ویلتاه؛ وای بر ما» امام فرمود: «لیس لک الویل یا اخیه، اسکتی رحمک الرحمن؛ ای خواهرم! وای و ویل بر تو نیست، سکوت کن. خدای بخشنده شما را مورد لطف خویش قرار دهد.»

عباس(علیه السلام) به برادر خبر داد که دشمن در حال پیشروی است. امام از جای برخاست و فرمود: «ای عباس! جانم فدایت، سوار شو تا به آنها برسی، پس از آنها بپرس؛ چه شده؟ و چه اتفاقی افتاده است؟»

آنها در پاسخ گفتند: «عبیدالله فرمان داده که به شما بگوییم در برابر حکم او کوتاه بیایید یا این که شما را به این امر وادار خواهیم ساخت.» آن حضرت فرمود: «عجله نکنید تا به سوی اباعبدالله بازگردم و سخن شما را به خدمتشان عرضه بدارم» آنها توقف کردند و گفتند: «خبر را به او برسان و پاسخ را به ما بگو.»

عباس(علیه السلام) بر اسب سوار شده و خود را به حسین(علیه السلام) رسانید تا به امام پیام را برساند. یاران عباس خود در برابر آن جمع ایستادند تا او بازگردد. او بازگشت و گفت: «ای همگان! البته اباعبدالله از شما خواسته که این شب را (از جنگ) منصرف شوید تا در این کار قدری تامل کنم. چرا که این امری است که بین شما و آن، حکم منطقی جریان نیافته است. هنگامی که صبح کردیم، همدیگر را ملاقات خواهیم کرد. پس در آن هنگام یا رضایت به آنچه ابن زیاد خواسته خواهیم داد؛ یا این که آن را خوش ناداشته، پس رد خواهیم کرد.»
قمر بنی هاشم فرمود: «خداوند تو و امان نامه‌ات را لعنت کند (از رحمتش دور بدارد) آیا تو ما را امنیت می‌دهی ولی فرزند رسول خدا در امن و امان نباشد؟

راوی گفت: حضرت قمر بنی هاشم اینگونه فرمود تا این که آنها را در آن شب از اطراف امام پراکنده سازد تا این که امام به کارهای مهمش برسد و بتواند به اهل خویش وصایای خود را بیان فرماید.

اما سخن حسین بن علی(علیهماالسلام) به عباس بن علی(علیهماالسلام) این بود: «ای برادر اگر بتوانی از شب تا صبح آنها را به تاخیر اندازی آن کن و آنها را از ما دور ساز. امید است که در این شب پروردگارمان را نماز گزاریم و او را بخوانیم و استغفارش کنیم. او خود می‌داند که من همیشه نماز او و تلاوت کتابش و زیاد دعا کردن و استغفار را دوست می‌داشته‌ام.»

پس از پیام حضرت عباس(علیه السلام) بود که عمر بن سعد به شمر گفت: «تو چه نظر داری و رای تو چیست؟» شمر از ابن سعد پرسید: «تو چگونه می‌بینی؟ تو امیری و رای، رای توست» عمر گفت: «من اراده کرده‌ام که صاحب رای نباشم» سپس به مردم روی کرد و گفت: «شما چه می‌گویید؟» «عمرو بن حجاج» (از روی تعجب) گفت: خدا منزه است، به خدا قسم اگر اینها از اهل دیلم می‌بودند، و از تو چنین چیزی درخواست می‌کردند سزاوار بود که تو درخواستشان را اجابت کنی» سپس کسی را فرستاد که چنین خبر رساند: «ما تا فردا صبح به شما مهلت می‌دهیم که اگر تسلیم شدید شما را به امیر تحویل می‌دهیم وگرنه شما را ترک نخواهیم کرد.»

تاریخ‌نویسان نگاشته‌اند که «ضحاک بن قیس شرقی» گفت: در آن شب (عاشورا) حسین (علیه‌السلام) اهل بیت خود و اصحابش را جمع کرد. سپس خطبه‌ای را ایراد فرمود و بیعت خود را از گردن همه آنها برداشت که هر یک می‌خواهد برود. عباس(علیه السلام) عرض کرد: چرا چنین کنیم؟ برای این که بعد از شما زنده بمانیم؟ خداوند این روز را بر ما هرگز نبیند.» بعد از آن بود که اهل بیت و یاران امام هر کدام صحبتی همگون با عباس ایراد کردند.

پرچمدار حسین(علیه السلام)

در صبحگاه عاشورا امام پرچم خود را به دست برادر بزرگوارش عباس(علیه السلام) عطا کرد.


سفیر امام

حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام) صبح عاشورا در برابر اهل کوفه خطبه‌ای با فریاد بلند ایراد فرمود: «ایها الناس، اسمعو قولی و لا تعجلونی...؛ ای مردم! به گفتارم گوش دهید و بر من شتاب نکنید» زنان حرم این کلام را شنیدند و صدای گریه آنها بلند شد. امام بردارش عباس(علیه السلام) و علی اکبر(علیه السلام) را به سوی آنها فرستاد و فرمود: «آنها را شما ساکت کنید که به جانم قسم، گریه آنها (در آینده) زیاد خواهد شد.» آن دو جوانمرد رهسپار خیمه‌ها شدند و اهل حرم را ساکت کردند. سپس امام خطبه بلندی را ایراد فرمود.


حمایت از حامیان حسین(علیه السلام)

ابوجعفر و ابن اثیر هر دو نقل کرده‌اند: دامنه جنگ در حال گسترش بود. عمرو بن خالد و غلامش سعد، مجمع بن عبدالله، جناده بن حرث، پیشاهنگان سپاه ابن سعد را با شمشیر خود به عقب‌نشینی سخت وادار کرده بودند. وقتی به صفوف اولیه دشمن فرو رفتند دشمن بین اینها و اصحاب حسین (علیه‌السلام) متفرق ساخت. عباس بن علی(علیه السلام) نزدیک شد. در حالی که آنان مجروح شده بودند، بنابراین نتوانستند خود را از آن «معرکه خلاص سازند. در هر حال، جنگ بار دیگر شروع شد؛ عباس(علیه السلام) دشمن را از آنها دفع می‌کرد. اما همگی آنان در همانجا به فوز شهادت نائل گشتند. او به خدمت برادر بازگشت و ماجرای آنها را برای امام باز گفت.

دو امان‌نامه به عباس (علیه السلام)

ابومخنف گوید: نامه ابن سعد که گویای وضع اباعبدالله الحسین(علیه السلام) بود، به ابن زیاد رسید. او هم در پاسخ به او نوشت: «حسین را فرود آور و ... اگر نمی‌توانی فرماندهی سپاه را شمر به دست گرفته، خود عمل خواهد کرد.»

در این میان «عبدالله بن ابی محل بن حزّام» که حضرت ام البنین(علیه السلام)، عمه او بود از جای برخاست و از عبیدالله امان‌نامه‌ای برای عباس(علیه السلام) و برادرانش طلب کرد. شمر نیز از جای برخاست و او را در این خواسته همراهی کرد. عبیدالله بن زیاد هم امانی (بر عباس و برادران او) نوشت و آن را به عبدالله داد و او هم این نامه را به غلامش «کُزمان» داد تا به حضرت عباس(علیه السلام) و برادران او تحویل دهد. او هم این امان‌نامه را به عباس(علیه السلام) و برادرانش رسانید. هنگامی که آنها نامه را مطالعه کردند به او گفتند: «به دایی ما سلام برسان و به او بگو ما نیازی به امان شما نداریم. امان خدا بهتر از امان پسر سمیه است» و او بازگشت.

شب نهم محرم بود که شمر نامه‌ای را از طرف ابن زیاد آورد و فریاد زد: «این بنو اختنا؟ پسران خواهر ما کجایند؟ عباس(علیه السلام) و برادرانش عمداً او را پاسخ ندادند. امام فرمود: «اجیبوه، و ان کان فاسقاً؛ گرچه او فاسق است ولی پاسخش دهید» برادران همگی از او پرسیدند چه می‌خواهی؟ او گفت: «شما در امن و امان هستید، خودتان را با حسین به کشتن ندهید و اطاعت امیرالمومنین یزید را گردن نهید.» در پاسخ او قمر بنی هاشم فرمود: «خداوند تو و امان نامه‌ات را لعنت کند (از رحمتش دور بدارد) آیا تو ما را امنیت می‌دهی ولی فرزند رسول خدا در امن و امان نباشد؟ چون همه می‌دانستند هند جگرخوار و فرزندانش همگی مورد لعن پیامبر و امیرالمومنین(علیه السلام) بودند. شمر غضبناک از خدمت عباس (علیه السلام) بازگشت.

پس از آن «زهیر بن قین» داستان خواستگاری امام علی(علیه السلام) را از فاطمه ام البنین را بر عباس بازگو کرد.


تلاش امام در حفظ جان عباس(علیه السلام)

هنگامی که علی اکبر اجازه جهاد خواست، امام بی هیچ تاملی اجازه فرمود. اما وقتی برادرش اجازه خواست. در پاسخ فرمود: «اذا مضیت تفرّق عسکری؛ برادر! هنگامی که از دنیا بروی، سپاه من نیز از هم گسسته خواهد شد.» این سخن گویای این است که بقای سپاه امام وابستگی ویژه‌ای به عباس(علیه السلام) داشته است.


حضرت عباس و امام سجاد(علیهماالسلام)

بنی اسد امام سجاد(علیه السلام) را هنگام دفن شهدای کربلا یاری رساندند؛ اما امام، در دفن حضرت سیدالشهداء و عمویشان عباس با کسی شریک نشد، و در پاسخ آنها که قصد یاری او را داشتند فرمود: «انّ معی من یعیننی؛ همراه من کسی است که او مرا یاری می‌رساند.»


دلاوری‌های عباس(علیه السلام)

عصر عاشورا فرا رسیده بود. همه یاران، مردان، برادران، و فرزندان عباس در راه بقای اسلام و قطب دایره آن جان فدا کرده بودند. تنها «عباس» و «حسین» در برابر سپاه دشمن با دلی پر از غم و مقاوم ایستاده بودند. از طرفی فریاد کودکان، ناله زنان و صدای شادی سپاه شام به گوش می‌رسید. عباس(علیه السلام) که تنها بازمانده درگاه امام بود و دشمن از حملات او عاجز شده بود نزد امام رفت تا اجازه جهاد دریافت کند. امام فرمود: «یا اخی انت صاحب لوائی؛ ای برادر! تو پرچمدار منی» عباس عرض کرد: «قد ضاق صدری و سئمت من الحیاة و ارید ان اطلب ثاری من هولاء المنافقین؛ سینه‌ام از این منافقین به تنگ آمده و می‌خواهم از اینها انتقام خونم را بگیرم.»
عباس(علیه السلام) پرچم را به سینه خود نگهداشته بود. این شیوه چون رفتار عمویش جعفر طیار بود: وقتی در جنگ موته دست راست و چپش را قطع کردند، چنین کرد.

پس از آن امام حسین(علیه السلام) فرمود: برای اطفال آب بیاورید.» عباس رهسپار شد و آن مردمان را موعظه کرد و از خشم الهی برحذر داشت. گفتار آن جوانمرد چندان تاثیری بر آن قوم نداشت؛ ناگاه بر ابن سعد نهیب زد: «این حسین پسر دختر رسول خدا است که شما یاران و اهل بیت او را کشته‌اید و اینها فرزندان و عیال اویند که تشنه‌کام‌اند. آنها را سیراب کنید که جگر آنها را تشنگی و گرما آتش زده است. از اینها گذشته، او (حسین) فرمود: مرا رها کنید تا به هند یا روم بروم و حجاز و عراق را بر شما بگذارم.»

کلام عباس(علیه السلام) در جان مردم نشست تا آنجا که برخی گریان شدند. اما شمر گفت: ای پسر ابوتراب! اگر تمام زمین را آب گرفته باشد و آن در اختیار ما باشد، قطره‌ای از آن را نخواهید نوشید مگر این که در بیعت با یزید درآیید.» عباس(علیه السلام) رو به جانب حسین(علیه السلام) بازگشت تا نتیجه گفتارش را برگوید و صدای اطفال به گوشش می‌خورد که از عطش می‌نالیدند. او بی‌تاب شد و غیرت علی گونه‌اش به جوش آمد. بار دیگر با اندکی تامل سوار بر اسب شد و مشک آب را در دست گرفت. در اندک زمانی چهار هزار نفر او را محاصره و تیرباران کردند. فراوانی و بی شمار بودن آنها در عزم او تاثیری نداشت. او به تنهایی در حالی که پرچم «حمد» بر روی سرش در احتزاز بود، آن جمعیت را از خود دور می‌ساخت و کسی باور نداشت که او در رزم است. حملات او به خوبی یادآور شجاعت و صلابت امیرالمومنین(علیه السلام) بود. حقیقت این بود که دشمن تاب پایداری در برابر آن شجاع را نداشت و با زبونی و خواری عقب نشینی کرده بود.

عباس(علیه السلام) با آرامش تمام وارد شریعه فرات شد. روشن بود که کثرت این جمعیت چشم او را نگرفته است. او در آن آب خنک وارد شده بود. همین که مشتی آب برگرفت و تا نزدیک دهان آورد، به یاد تشنگی حسین و همراهانش افتاد. پس آن آب را فرو ریخت و مشک را پر از آب نمود.

با خود چنین می‌گفت: «ای نفس! پس از حسین، تو نزد من خواری. نباشد که تو پس از او باقی باشی.»

سپس مشک را پر از آب کرد و بر اسب نشست و تمام توجه او به خیمه‌ها مصروف بود. کوتاه‌ترین راه به خیمه‌ها را انتخاب کرده بود و با ازدحام جمعیت خود را درگیر ساخته بود، سپاه را می‌درید و لحظه به لحظه به قطب و مرکز عالم نزدیک‌تر می‌شد. کشتار زیادی پیش آمده و دشمن خود را باخته بود. اشعار حماسی عباس جان او را دلداری می‌داد: «لا ارهب الموت ...؛ مرا از مرگ باکی نیست.»

اما پایداری آن رادمرد الهی با خیانت دشمن شکسته شد. زید بن ورقاء جهنی در پشت درخت خرمایی کمین کرده بود. حكیم بن طفیل سنبسی هم او را یاری کرد تا این که ضربتی به دست راست آن یار حسین وارد ساخت که دست حضرت قطع گردید. پرچم را به دست چپ خود داده و اینجا شعار حماسی عباس(علیه السلام) تغییر کرد: «اگر دست راستم را قطع کردید، جهادکنان از دین حمایت می‌کنم.»

قطع شدن دست، او را تحت تاثیر قرار نداده بود؛ چه این که او در تلاش بود تا آب را به کودکان برساند. این بار «حکیم بن طفیل» پشت نخلی کمین کرده بود و ضربه‌ای به دست چپ او زد که آن هم قطع شد.

عباس(علیه السلام) پرچم را به سینه خود نگهداشته بود. این شیوه چون رفتار عمویش جعفر طیار بود: وقتی در جنگ موته دست راست و چپش را قطع کردند، چنین کرد. عباس(علیه السلام) شعارهای دیگری را سر داد:

الا ترون معشر الفجار قد قطعوا ببغیهم یساری

«آیا نمی‌بینید که چگونه به ستم خود دست چپم را زده‌اند؟» دشمنان نیرو یافته، از هر طرف او را تیرباران کردند. باران تیر بر او می‌بارید تا این که تیر بر مشک آب نشست و آب سرازیر شد. تیری هم بر سینه عباس(علیه السلام) نشست. دیگری با عمودی بر فرق مبارکش زد. از آن ضربه، عباس از روی اسب بر زمین افتاد. فریاد دلاور کربلا بلند شد: «علیک منی السلام یا اباعبدالله؛ ای اباعبدالله خداحافظ.


شعارهای حماسی عباس(علیه السلام)

پس از آن که عباس(علیه السلام) با ده سوار رو به شریعه نهاد. او و یاران با آن جمع درآویختند، در آن کشش و کوشش این رجز را می‌خواند:

اقاتل القوم بقلب مهتد اذب عن سبط النبی احمد

اضربكم بالصارم المهند حتی تحیدوا عن قتال سیدی

انی انا العباس ذوالتودد نجل علی المرتضی الموید

«من اینک با قوم کافر با قلبی هدایت یافته در ستیزم، و از حریم فرزند پیامبر اکرم(مرسل) دفاع می‌کنم؛

با شمشیر بّران بر سرهایتان می‌کوبم تا از نبرد با سرور من (حسین) کنار روید؛

من عباس مهربان، فرزند علی مرتضی هستم که همواره مورد تایید (الهی) او بود.»

آری او از راست و چپ، دشمنان را پراکنده می‌ساخت و این رجز را می‌خواند:

لا ارهب الموت اذ الموت زقا حتی اواری میتا عنداللقل

نفسی لنفس الطاهر الطهر وقا انی صبور شاكر للملتقی

بل اضرب الهام و افری المفرقا انی انا العباس صعب باللقا

« مرا از مرگ، آنگاه که بانگ برآورد، باکی نیست، تا آن هنگام که در نبرد، خود در خاک شوم؛

جانم برای آن پاک پاکیزه نگهدار است و من در جنگ شکیبا و شاکرم؛

بلکه سر را می‌زنم و سر را می‌شکافم؛ من عباس دلاورم که پایداری در نبرد، با من دشوار است.»

آنگاه که از شریعه بیرون شد و مشک بر دوش افکند و بر زین، استوار نشست و این رجز را می‌خواند:

یا نفس من بعد الحسین هونی و بعده لا كنت ان تكونی

هذا حسین شارب المنون و تشربین بارد المعین

هیهات ما هذا فعال دینی ولا فعال صادق الیقین

«ای نفس! پس از حسین، خوار باش و پس از او مباد که زنده باشی؛

حسین شربت مرگ را چشد و حال آن که تو از آب سرد و گوارا می‌نوشی؟!

از من این کردار بعید است. نه از آیین من است و نه کردار مرد راست باور»

قاتلان عباس (علیه السلام) «یزید بن وقاد» و «حکیم بن طفیل» بودند. این دو نفر در زیارت مقدسه مورد لعن امام قرار گرفته‌اند.

هنگامی که دست راست عباس (علیه السلام) قطع شد، رجز او این بود:

و الله لو قطعتم یمینی انی احامی ابدا عن دینی

و عن امام صادق الیقین سبط النبی الطاهر الامین

نبی صدق جاءنا بالدین مصدقا للواحد الامین

«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع کنید تا ابد از دینم حمایت می‌کنم؛

و از امام درستکار و با تقوایی که فرزند پیامبر پاک و راستگوست و تصدیق کننده خداوند یکتاست، حمایت می‌کنم.»

هنگام قطع شدن دست چپش نیز چنین رجز می‌خواند:

یا نفس لا تخشی من الكفار و ابشری برحمة الجبار

مع نبی سید الابرار فاصلهم یا رب حر النار

قد قطعوا ببغیهم یساری

«ای نفس! از کفار نترس، تو را مژده بر رحمت خداوند بسیار جبران کننده است؛

تو به زودی با پیامبر سرور نیکوکاران محشور خواهی شد؛

دست چپم را به ستم بریدند، خدایا، شراره دوزخ را نصیبشان کن.»


شهادت حضرت عباس(علیه السلام)

حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) هنگام شهادت، حدود سی و چهار سال سن داشت. پیش از این گفته شد که دست راست و سپس چپ عباس(علیه السلام) قطع شد. پس از آن بود که شخصی که از قبیله تمیم که از فرزندان «ابا بن دارم» بود به جانب او حمله‌ور شد و با عمودی که در دست داشت بر فرق آن بزرگوار نواخت.

از شدت این ضربت، عباس بن علی(علیه السلام) از فراز اسب بر زمین افتاد. و با فریاد بلند برادر را خواند: «ادرکنی یا اخی؛ ای برادر مرا دریاب. ناگهان حسین(علیه السلام) چون عقاب، سپاه را از هم گسست و در کنار برادر نشست. چشم مبارک امام به او افتاد که دست راست و چپش قطع شده و پیشانی‌اش شکسته و چشم با تیری دریده شده، در حالی که سخت مجروح گشته بود. امام در کنار بدن برادر خم شد و نزد سر او گریان نشست. تا این که جان عباس(علیه السلام) عروج کرد.

واقعیت این بود که عباس آخرین کسی بود که به دست دشمنان حسین(علیه السلام) به شهادت می‌رسید. بعد از او کسی جز اطفال کوچک از آل ابوطالب که توان حمل سلاح نداشتند، کشته نشد.


پس از شهادت عباس(علیه السلام)

در تاریخ آمده بعد از آن مصیبت بزرگ، گویا امام حسین(علیه السلام) از لوازم حیات به طور کلی بریده شده بود. امام سخت تحت تاثیر این واقعه قرار گرفته بود، به گونه‌ای که سر او را در دامن خود نهاد و خاک و خون را از آن زدود و بلند گریست و فرمود: «اخی اباالفضل! ... الان انکسر ظهری ... و قلّت حیلتی؛ برادرم اباالفضل، حالا کمرم شکست و تدبیرم گسست. سپس امام خم شد و برادر را بوسید، در حالی که اشک بر گونه مبارک و محاسن شریفش جاری شده بود.

پس از آن بود که امام به سوی دشمن حمله کرد و گاه به طرف راست و گاه به طرف چپ حمله‌ور می‌شد. آن سپاه همگی از امام می‌گریختند. در آن هنگام امام می‌فرمود: «کجا فرار می‌کنید در حالی که برادرم را کشتید؟! کجا فرار می‌کنید در حالی که بازویم را شکستید؟!» سپس به تنهایی به جایگاه خویش بازگشت.

امام حسین(علیه السلام) برادر را در جای خود رها کرد تا شاید بعد از شهادتش از همگان ممتاز باشد و قبر او محل رسیدگی به حوائج امت اسلامی شود. حضرت قمر بنی هاشم(علیه السلام) همانگونه که روز عاشورا حلقه وصلی بین امام و همه شهدا بود، هنوز هم این منسب را داراست.
ناگاه حضرت سکینه از خیمه بیرون دویده و از حال عمو سوال کرد. امام خبر شهادت او را داد، زینب نیز این خبر را شنید و فریادش بلند شد: «وا اخاه، وا عباساه، وا ضیعتنا بعدک؛ ای برادرم! ای عباسم! وای از بی کسی ما بعد از تو» آری زنان همه گریستند و حسین نیز با آنها هم گریه شد. و امام فرمود: « وا ضیعتنا بعدک! وا انقطاع ظهراه؛ وای بر بی کسی بعد از تو! و وای از کمرشکستگی»

امام به خیمه‌گاه بازگشتند در حالی که با آستین اشک از چشمان خود می‌گرفت. در همان حال سرگرم دفاع و دور ساختن دشمن از اطراف خیمه‌گاه بود. ندای غربت امام خاندان او را تحت تاثیر قرار داد: «آیا پناه دهنده‌ای نیست که ما را پناه دهد؟ آیا حفظ کننده‌ای نیست که ما را حفظ کند؟ آیا طالب حقی نیست تا این که ما را یاری رساند؟ آیا کسی که از آتش بترسد نیست تا که از ما دفاع کند؟»

ناگاه حضرت سکینه از خیمه بیرون دویده و از حال عمو سوال کرد. امام خبر شهادت او را داد، زینب نیز این خبر را شنید و فریادش بلند شد: «وا اخاه، وا عباساه، وا ضیعتنا بعدک؛ ای برادرم! ای عباسم! وای از بی کسی ما بعد از تو» آری زنان همه گریستند و حسین نیز با آنها هم گریه شد. و امام فرمود: « وا ضیعتنا بعدک! وا انقطاع ظهراه؛ وای بر بی کسی بعد از تو! و وای از کمرشکستگی» سپس امام (علیه‌السلام) اشعاری را قرائت کرد:

«برادرم! ای نور چشم و پاره تنم، تو برای من همانند رکنی مطمئن بودی؛

ای پسر پدرم! بردارت را خیرخواهی کردی، تا این که خدای تعالی به تو کاسه‌ای از رحیق (مختوم) بهشتی نوشانید؛

ای ماه تابان! در گرفتاری‌ها و در همه مصیبت‌ها تو یاور من بودی؛

پس بعد از تو زندگی بر ما شیرین نیست. فردا ما در کنار هم خواهیم بود؛

آگاه باش! که شکوه و شکیبایی‌ام برای خداست، و او را ملاقات خواهم کرد با آن تشنگی و گرفتاری که دیدم.»

مرثیه‌خوانی ام البنین

هر روز فاطمه - ام البنین(علیهاالسلام)- در حالی که فرزند عباس(علیه السلام) - عبیدالله- را به همراه می‌آورد از منزل خارج می‌شد و با هم به سوی بقیع رهسپار می‌شدند. از صدای گریه و زاری او اهل مدینه در بقیع اجتماع می‌کردند. در بین آنها گاه مروان بن حکم که خود از دشمنان بود نیز دیده می‌شد که از ندبه وی گریان می‌شد. از جمله عبارات ایشان این بود:

«ای کسی که دیدی عباس بر همه سپاهیان نقد حمله‌ور می‌شد؛

و به دنبال او را پسران حیدر تعقیب می‌کردند که هر کدام شیرانی شرزه بودند؛

خبردار شده‌ام به سر پسرم در حالی که دستانش قطع شده بود ضربه‌ای وارد شده؛

وای بر من بر شیربچه‌ام، آیا به فرق او عمودی ضربه زده است؟

اگر شمشیر بر دستش بود، احدی به او نزدیک نمی‌شد.»


حرم حضرت عباس(علیه السلام)

این روزها حرم عباس (علیه السلام) محل تردد مسلمانان، اعراب بادیه‌نشین و عرب‌های که بسیار محترم و شناخته شده است. شاید در هر ماه، هفته‌ای نباشد که از مناره‌های حرم حضرت عباس ندای «رفع الله رایة العباس»؛ خدا پرچم عباس را برافراشته دارد و «بیض الله تعالی وجهه»؛ خداوند متعال عباس را روسفید قرار دهد برنخیزد. آری، حوائج ما به سبب این که خود را دخیل درگاهش ساخته‌ایم برآورده شده است. این از تمسک به اوست. و به واقع هنوز آن خورشید تابان الهی به کار برآوردن حوائج بندگان خداوند است. کرامات فراوانی از ایشان بروز کرده است، درگاه با عظمتش از همگان گوی سبقت را ربوده، تا آنجا که از حدّ بیان و شمارش گذشته است.

برگرفته از كتاب یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی .



نوشته شده توسط:vasegh


برچسب ها: شهادت حضرت عباس، عباس ابن امیر المومنین،